Tuesday, September 9, 2008

اولین حال کردن پیره مرد

اولین حال کردن پیره مرد

آقا علیرضا
دوست عزیز از من خواسته بودی از خاطراتم در مورد دخترهائی بگم که برای بار اول سکس داشتند یا به عبارت دیگه از اونهائی بگم که من خودم بازشون کردم.... ببین من اولش بگم که من چندین بار این تجربه رو داشتم که اگه بخوام همه رو بگم کلی طول میکشه پس من برات اولیش رو که 17 سالم بود و آخریش که همین تابستون گذشته اتفاق افتاد رو میگم.
اون موقعه که من 17 سالم بود من یه دختر همسایه داشتم به نام آذیتا . اینها تازه همسایه ما شده بودن . آذیتا یه دختر خوشگل ..باحال و خیلی محجوب و مامانی بود.من اون موقعها دبیرستان میرفتم و هر موقع که به خونه برمیگشتم آذیتا رو میدیدم که اونم از مدرسه به خونه می اومد خلاصه اولها با سلا م و علیک و بعدش من یادمه که به بهانهای مختلف به در خونشون مرفتم و مثلا یه بار سراغ مادرم اینها رو میگرفتم ...یا الکی میرفتم ازشون برای مادرم اینها چیز قرض میکردم ...خوب دیگه اونم که خر نبود و میفهمید که من ازش خوشم میاد و میخوام باهاش سر دوستی رو باز کنم. اینو یادت باشه که اون موقعها مثل الان نبود که رک و واضح بری با دخترها حرف بزنی....نه بابا... برای یه ماچ باید از هفت خان رستم رد میشدی...بهر حال بعد از چندین ماه ما کم کم ولی یواشکی و تو راه مدرسه ما با هم حرف
میزدیم و شوخی و خنده...ولی تو محل که میرسیدیم دست و پامونو جم میکردیم. تا اینکه خدا پدر صدام حسین رو بیامرزه و جنگ شد. ما هم یه زیرزمین داشتیم که هر دفعه که شبها تقی به توقی میخورد همه اهل محل میریختن زیرزمین ما...اما عجب حکایتی داشت اون زیرزمین ما...اقا زیرزمین که چی بگم ...جنده خونه بود چون یه جائی میشد خر تو خر و همه همدیگرو انگولک میکردن حتی نمیدونم کی بود ولی منو هم تو اون زیر زمین انگشتم کردن...حالا دیگه تو خودت حساب بقیه رو بکن....خلاصه منم از موقعیت استفاده میکردم و اولها خودمو به کوچه علی چپ میزدمو یه دستی تو اون تاریکی ها به سرو گوش اذیتا میکشیدم اما بدها دیگه اونم با من حال میکرد و ما دوتائی دعا میکردیم که عراقی ها هر شب تهران رو با موشک بزنن....خلاصه برات بگم که یه روز
آذیتا امد در خونمونو زد و پرسید که ایا مامانش اینها خونه ما هستن یا نه....منم با اینکه کسی خونمون نبود(مادرم اینها با فهیمه خانم اینها-مادر آذیتا- رفته بودن خرید) گفتم اره اینجان بیا تو .آذیتا امد تو خونه و یهو دید که کسی خونه نیست...پرسید چرا کسی خونه نیست منم گفتم همین الان دیگه پیداشون میشه امد برگرده بره خونه شون که من جلوشو گرفتم و گفتم ببین من ازت خیلی خوشم اومده و تا الان من یه همچین احساسی رو در مورد هیچکس نداشتم....من میدونم که تو هم همین احساس رو در مورد من داری...با یه شرم ولی با لبخندی گفت نه من اینطوری فکر نمیکنم...منم گفتم ای کلک پس اون کیه که تو زیرزمین من قلقلکش میدم میخنده و قر واطوار میاد...اینو گفتم و شروع کردم به قلقلک دادنش و مالوندن...چادرش افتاد و من دیدم که یه تاپ سفید یقه باز رو یه دامن
چهار خونه تنش کرده....هی میخندید و میگفت ولم کن دیگه بسه الان مامانم اینها میان منم هی بدتر میمالوندمش.....خلاصه قلقلک تبدیل شد به مالوندن.... و خنده های ساده و بی ریا تبدیل شد به آه و ناله....منم شدم یه گرگی که به یک گله ی بی چوپان زده ....به خودم گفتم یا الان و یا هیچوقت....یا کامت رو بگیر و حال کن یا اینکه تا ابد افسوس بخور...شروع کردم به ماچ و بوسه اول از صورت مظلومش و بعد کم کم امدم پائین ....گردن به سینه......سینه به روی شکمش....و قبل از اینکه به خودمون بیایم روی زمین خوابیده بودیم....کارمون که تموم شد تو چشمام نگاه کرد و گفت: از روز اول که دیدمت به خودم گفتم که تو تنها کسی هستی که میتونی منو تو زندگیم خوشحال کنی ..من تورو خیلی دوستت دارم.....اون روز گذشت..روزهای بعد هم امدن و گذشتن...من بعد از گرفتن دیپلم رفتم سربازی( 2.5 سال لشکر
21 حمزه تیپ 4 گردان 133) که همش تو جبهه بود . یادم میاد وقتی که از سربازی ترخیص شدم دیدم عروسی آذیتاس...حالا بماند که چرا و به چه دلیل...همه ما گرفتار بعضی رسم و روسوم هائی هستیم که نه کنترلی روش داریم و نه میتونیم تغیرش بدیم....آذیتا اولین دختر تو زندگی من بود.... بعدا برات از اخریش میگم که کی بود و چه جوری شد...
پیره مرد حشری

1 comment:

abolfazl said...

کوسکش مادر جنده،خیالاتی..تهران خراب بشه تو سرت.آروادی قهبه